عشق کو چلو ماعشق کو چلو ما، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
پیوند عشق ما پیوند عشق ما ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه سن داره

بهانه ی عشق

چکاپ یازدهم

93/05/17 عزیز مامان هفته قبل خیلی ناراحت بودم که نکنه زود بیای وکمتر تو دلم باشی ولی خدا را شکر یک هفته دیگه هم تو دلم موندی مثل همیشه تا رسیدم نوبتم بود آخه تو ماه آخر منشی هم هوات را داره برای اینکه میدونه که باید با گل و شیرینی بیای سراغش چکاپ رفتم صدای قلبت را شنیدم فشار خوب و وزن بر خلاف انتظار 1 کیلو کم شده بود آخه من فکر می کردم که میخوام زایمان کنم و کلی بستنی و کباب برا وزن گرفتن شما خورده بودم فعلا وزنم 79 است مامانت انقدر که به هیکلش اهمیت میده دنبال چیز دیگه ای نیست وبیشترن وزنی که قبل بارداری داشتم 64بود که می گفتم خیلی چاق شدم و حالا وایییییی خدا کنه زود برگرد خلاصه شاید تو مطب 5 دقیقه هم نبودم ونوبت گذاشته شد ...
28 مرداد 1394

اسم گل پسرم

عزیز دل مامان خیلی سخت بود انتخاب اسمت آخه با اون همه اتفاق پیش خدا نذر کرده بودیم که تورا بهمون بده اسم ائمه بزاریم یه نفر هم که ما خیلی قبولش داریم بهمون گفته بود اگه این طوری اسم بزارید تا آخر عمرش بیمه میشه و باعث خیر برکت در زندگیش میشه آرزو میکنم که برات همین طور باشه خلاصه بعد از کلی فکر کردن با کمک دوستم الهام جون اسم شما انتخاب شد اسم گل پسر ما امیر محمد     مبارکت باشه گل پسرم ...
21 مرداد 1394

چکاپ دهم

1394/05/17 روز رفتم برای سونوخیلی دلم میخواست ببینمت ولی اینبار هم نشد و مانیتور کاملا به طرف دکتر بود دکتر بهم گفت احتمال زایمان داری درد نداری من گفتم اصلا چیزی احساس نمیکنم خیلی نارحت شدم بلافاصله بعد از سونو با فرزانه جون تماس گرفتم و گفتم سونو بهم گفته احتمال زایمان هست فرزانه جون گفت حداقل 1 هفته استراحت کن کلی دل نگرون بودم تا فردا اون روز با بابا رفتیم به طرف مطب به خانم دکتر گفتم خیلی ناراحتم آخه من 36 هفته و 5 روزم که دکتر گفت مشکلی نداره بچت رسیده است وزنش هم خوب بعد معاینه بهم گفت 1سانت دهانه رحمت باز شده ولی بهم گفت ورزش و پیاده رویت را ادامه بده ولی من این هفته را استراحت کردم وای من کلی کار...
21 مرداد 1394

9ماه گذشت

پسر قشنگم دلم میخواد حسم رادر مورد این 9ماه بنویسم با همه سختی ها چقدر زود گذشت وقتی به مشکلاتش فکر میکنم به اون اتفاقات بد به اون شب نحس که بهم گفتند تو دیگه نیستی به اون دردهایی که دکتر بهم می گفت اینها علامت سقط به اون شب بیداری ها و... انگار همش یک خاطره شیرین شد و تنها معجزه بزرگ را بهم نشون داد یادم توی اولین پست نوشتم خدایا می خوام مادر بشم  تا به تونزدیک بشم  چه جالب خدا به حرفم گوش داد وجود خدا را تو این 9 ماه بیش از همیشه کنارم حس کردم تویک معجزه بودی از طرف خدا توی دلم انگار همیشه یکی کنارم بود و مواظب ما بود قبل از بارداری شاید من به مناسبت خاص قران میخوندم ولی تو این دوران حداقل 4 بار قرآن را ختم کردم دعاها...
19 مرداد 1394

چکاپ نهم عقد دختر عموت

1393/05/10 عزیز مامان پسر قشنگم دیگه به امدنت چیزی نموند اون روز با مامان مهشید رفتیم مطب آخه امده بودند تخت و کمدت رانصب کنند برای همین  مامان مهشید از صبح امده بود خونه ما چه روز های خوبی وقتی مامان مهشید میاد خونمون خلاصه از ساعت 10:30صبح تا 11 شب نصب تخت و کمدت طول کشید دیگه داشت دکترم دیر می شد که با مامان مهشید رفتیم و بابا نتونست بیاد با ما همه چیز خوب بود واینبار هیچ وزنی اضافه نکرده بودم که از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم ولی فهمیدم هیچ ربطی به چیز خوردن من نداره چون تو این دو هفته ام حسابی خورده بودم این بار تصمیم را به خانم دکتر گفتم و کفتم میخوام طبیعی زایمان کنم انگار خدا هم همین را میخواد همیشه ...
15 مرداد 1394
1